دل نوشته های ناب...
با اصرار نور آفتاب،
چشمای پُف کردمو
آروم آروم باز کردم،
دهنم خشکِ خشک شده بود،
انگار همین الان یک مسافت طولانیرو
بدون قطرهایی آب دویدم،
در صورتی که فقط تلاش کرده بودم
چند ساعتی با آرامش بخوابم،
خوابِ خوب برای من شده
یک رویایِ دست نیافتنی.
با همون چشمهایی که فکر میکردم بخاطر خواب پُف کردن، از جام بلند شدم،
دست و صورتم رو به قول مادرم
گربه شور کردم و اومدم سر لب تابم
طبق معمولِ همیشه باید مشغول کاری میشدم که هیچ علاقهایی در این روز ها بهش نداشتم،
کسی هم که براش کار میکردم،
خود من براش اهمیتی نداشتم،
فقط چون هیچکس جز من نمیتونست اون کارو انجام بده طوری رفتار میکرد که انگار شیفتهی من و کارم منه.
اینقدر از اینکارها کردم
که دیگه به خودم نمیبالم،
اینقدر فکرم مشغول هست
که فرصت لذت بردن از تواناییهامو دیگه ندارم.
نمیدونم با خودم لج کرده بودم یا چی
که تا اتمام کار بازار، بی تفاوت به بالا گرفتن سردردم چیزی نخوردم.
نمیدونم ساعت چند بود،
توی راه برگشت به خونه
چندتا خرت و پرتِ بدون هیچ ارزش غذایی
از بقالی محل گرفتم که
یه حالی به معدهی خالیم بدم،
نمیدونم اسمش عصرونه بود یا شام،
هرچی بود فقط حجم خالی معدهمو باهاش پُر کردم.
از چند شب پیش هم،
انگار کمی سردرد با خودم نگه داشته بودم
تا اونشبرو هم یادم نره.
ابر و بادو مه و خورشید و سر و صدای ساختمون همسایه هم دست به دستِ همدیگه دادن تا انفجار مغزمو جلو بندازن و منم مجبور بشم با یک روسری
سرمو طوری ببندم که دیگه خون به مغزم نرسهو چند دقیقه روی همون مبل کنار شوفاژ دراز بکشم
تا شاید بمیرن این افکار و این دردها.
چند دقیقهی اول
شُشهام خوب کار میکردن،
اما بعدش زیاد همکاری نکردن،
قلبم هم انگار بهش برخورد و آغاز کرد به تندتر و تندتر طپیدن،
انگار مسابقه دارهو
بدن منم سالنِ تمرینشِ،
تمام تلاشمو کرده بودم که دارو نخورم،
اما نشد، خوردم...
یک قرصی که میگن
آرامش رو باید از اون بخوام نه از آدمهارو با یه لیوان آب جا مونده از بارونِ پارسال تو شیر سر کشیدم…
توی اون چند دقیقهایی که دراز کشیدم،
انواع کابوسهارو با یک
آهنگ میکسِ بی ربط
با ترانهایی تلفیقی از عباس قادریو
صدای سلندیونو
موزیک باخ دیدم و شنیدم…
دیگه تحملش سخت شد،
با نفسی گرفتهتر از قبل
بلند شدم نشستم،
بی صدا و بی احساس ابتدا کردم به خوندن یک آهنگ
" که من از این زندگی مسخره هیچی نمیخوام ... "
لحظه هارو با تمام افکاری که نمیشد یا نمیتونستم طبقه بندیشون کنم، گذروندم،
چجوریشو نمیدونم،
اما بعد از گذشتن هر لحظه،
من دیگه آدم لحظهی قبل نبودم…
کاری از دستم، برای مغزم که برنیومد،
کاش حداقل میتونستم این قرصهارو حل کنمو بریزم توی چشمام،
شاید اینجوری میشد برای چند لحظه
بهشون آرامش بدم،
یا شایدم فراموشی…
چشمهای من مثلِ خودم،
برعکس این دنیا عمل میکنن،
وقتی بازشون میکنم، نمیبینم،
امان از وقتی که میبندمشون ...
برچسب:
نویسنده: پویان کاشانی