نوشته شده در
دردِ تن يك جا نمي ماند ، كليه مي زند به كمر ، كمر مي زند به پا ، پا مي زند به قلب ، درد هي توي تنت تقسيم مي شود.
اما درد روح ، قُلمبه مي شود يك جا امانت را مي برد ، هركسي هم كه از راه برسد و بپرسد چه مرگت است ؟
فقط مي شود دستت را روي زانو و كمرت بگذاري و ناله كني كه تير مي كشد.
درد روح را نمي شود نشان كسي داد.
گِریه مَرد پُکهایِ عَمیقِش اَست،،،اَشکهایِ را خاکِستَر میکُند و غُصههایش را دود،،،
سَخت نَگیـــر رَفیق،،،یِه نَخ مانده تا آخرِ پاکَت،،،تا پاسی از شب غُصه دود کن!!!
اینقدر به خودت اعتماد داشته باش
که از کسانی که آزارت میدن
به راحتی بتونی دل بکنی
گاهی بعضیها کارشون
فقط چیدن بال آرزوهای شماست.
ما چون زِ دَری پای کِشیدیم، کِشیدیم
امّید زِ هر کَس که بُریدیم، بُریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهِٔ بامی کهِ پَریدیم، پریدیم
ﻭﻗﺘﯽ " ﻣﻬﺮﺑﻮﻧــــــﯽ " ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﻭﺟــــــﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ….
" ﻫﯿـــــﭻ ﻭﻗﺖ " ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧـــﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨــــﯽ….
ﺣﺘــــــﯽ ﺍﮔﻪ "ﻫـــــــﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ " ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧــــــﺎﻃﺮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﻧﻤـــــﮑﺖ ﺭﻭ " ﺩﺍﻍ " ﮐﻨـــــــﯽ!!!
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
هیچگاه کسی را محکوم نکن مردم را همانگونه که هستند بپذیر
آنان اینچنین هستند و تو کیستی که بگویی آنان درست هستند یا نادرست
اگر آنان به خطا باشند رنجش را می کشند و اگر بر حق باشند برکتش را می برند
درختان بارور خم می شوند
و مردان
بزرگ متواضع میگردند،
اما شاخه های
خشک و مردم نادان می شکنند
و
خم نمی شوند...
سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۵
قاسمعلی همتی
|
برچسب:
نویسنده: پویان کاشانی